



منم الان توی شرکت سازه در کنگان فاز دوازده پارس جنوبی مشغول کارم
بابا جان سلام
مثل همیشه یک پدر پر مشغله که نتونسته وبلاگت رو به روز کنه، آخه بابام جان داریم خونه می سازیمو به طرز فجیعی درگیر هستم
جوری که نتونستم برم دانشگاه.
خوب بگذریم از اونجا شروع کنم که مامان جون و آقایی و عمه مصومه و عمه شرزادت اومدن خونه ما و موندگار شدن تا کار ساخت خونه تموم بشه و شما هم تا اونجایی که می تونی اذیتشون می کنی و همرو تخم آوردی.
ماشا اله که بلبل زبونم شدی و همرو با زبونت خر می کنی درست و حسابی.
فعلا یه چند تا عکس برات میگذارم تا بعد.




در خبرها اومده بود که این آقایون سراپا تقصیر در حال حذف شاهان از کتب تاریخ هستند
که هدف اونها حذف دوره قبل از اسلامه که همون هویت اصلی ماست
می خوام این نکته رو بهت یادآور بشم که هرچه بگذره تو ایرونی هستی و ایرونی باقی خواهی موند
که به یاری ایزد توانا بتونی برای این مملکت افتخار بیافرینی تا همه بگن این یک آریاییه چه اینجا باشی چه خارج از وطن
یک نمونه تاریخی برات میارم
نگاهی به دوران ساسانيان نشان می دهد که ما نه تنها از نظر علمی کمبودی نسبت به جهان پيشرفته ی آن روزگار نداشته ایم، در بعضی از مسايل بسيار هم از بقيه جلو بوده ايم. به طور نمونه، می توان به وجود دانشگاه جندی شاپور، يا گندی شاپور، اشاره کرد که در سال 271 پس از ميلاد، به دست شاهان ساسانی در دزفول ساخته و شروع به کار کرده و يکی از مهمترين نشانه های حد پيشرفته ی دانش و فرهنگ آن دوره به شمار می رود. دانشگاه گندی شاپور، به گفته ی بيشترين تاريخ نويسان (دوست و دشمن، قديمی و امروزی)، از مهمترين دانشگاه های زمانه ی خود بود. از حضور اساتيدی از سرزمين های ديگر در آنجا و برقراری تبادل انديشه های متفاوت علمی و فلسفی گرفته تا ترجمه کتاب های مهم آن روزگار و تدريس زبان های گوناگونی همچون يونانی و رومی و هندی و پهلوی، موجب شده بود که اين دانشگاه به عنوان يکی از مراکز علمی و «سکولار» معتبر آن روزگار مطرح باشد. اوج پيشرفت و اعتبار جهانی اين دانشگاه وقتی بود که، در پانصدو پنجاه سالی پس از ميلاد مسيح، دوران خشونت و وحشت آفرينی مذهبی در اروپای آن زمان شروع شده و کشيش های مسيحی، درست به مانند رهبران مذهبی امروز ما، با هر نوع تفکر نو و غير خودی به مخالفت برخاسته و شاهان و رهبران سياسی آن ها نيز ـ که زير نظر و تحت اراده ی کليسا عمل می کردند و بازوی نظامی آن محسوب می شدند ـ بسياری از مدارس علمی را بسته و بسياری از علوم را حذف کردند. در همان دوران بود که برخی از دانشمندان و دانشجويانی که علاقمند به ديدن و درک دنياهای ناشناخته ی علوم مختلف بودند به صليب کشيده شده يا در آتش سوختند و بسياری نيز ناچار شدند از موطن خود مهاجرت کرده و برای آموختن يا آموزش دادن به ايران و به دانشگاه جندی شاپور بروند. در ايران آن روزگار و در دانشگاه جندی شاپور از آن ها استقبال شده و به آن ها فرصت کار و پژوهش داده می شد. در همان زمان نيز بود که بخش «دانشگاه ـ بيمارستان» جندی شاپور به عنوان اولين مجموعه ی علمی ـ بهداشتی جهان شروع به کار کرد. تاريخ نويسان معتقدند که از تركيب علم پزشكي مكاتب يوناني، هندي و ايراني يك مكتب جديد پزشكي در جندي شاپور شكل گرفت که برای اولين بار مفهوم بيمارستان را به جهان شناساند.
اما همين دانشگاه پس از حمله ی سپاهيان اسلام به ايران به حال خود رها شد، بيشتر کتاب هايش سوزانده شدند، و اساتيد يونانی و رومی و هندی اش در به در گشتند و ايرانی هايش به زور شمشير مذهب شان را عوض کردند.
فقط در دوران هارون الرشيد بود که در پی تلاش های طولانی و شديد ايرانيان راه يافته به دربار خليفه، از کسانی که با هزار بدبختی و فشار مذهبی همچنان جندی شاپور را اداره می کردند خواسته شد تا بيمارستان و دانشگاه مزبور را به بغداد منتقل کنند. در اين فرمان، وسايل دانشگاه را به بغداد بردند و در واقع، به کمک بازمانده های جندی شاپور «بيمارستان و دانشگاه اسلامی!» خودشان را بوجود آوردند و جندی شاپور را به مرور به ويرانه ای تبديل کردند.
عکس دومی مربوط میشه به تولد میثم و تو 10 ماهت بود
اسامی به ترتیب از چپ به راست صادق – وحید – میثم – حسین و البته خودت و خودم
عکس اولی 11 ماهگی مربوط میشه به اولین نوروز باستانیت در تخت جمشید عیدت مبارک بابا
عمه شهرزاد – مامان – خودم و خودت – میثم – صادق – خواهر صادق – خواهر وحید - وحید و عمه معصومه که داره عکس می گیره

حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
فاطمه دریایی
حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد
در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان میبرند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد میزند و خدا و پیغمبر را به شهادت میگیرد که «والله، بالله من زندهام! چطور میخواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملّا که پشت سر تابوت هستند، بیتوجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و میگویند: «پدرسوختهی ملعون دروغ میگوید. مُرده»
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.
گفتند: «این مرد فاسق، تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات میکند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمیافتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست!»
کتاب کوچه /ب2/ص1463

بابا جان بازم مشکل اینترنت و به روز نشدن سایتت
تولدت مبارک عزیزم چند تا عکس جدید داری که فردا برات آپلود می کنم
من مهدی بابای آریا هستم مشخصات کاملی هم از خودم و همسرم راضیه مامان آریا در پست اول شرح دادم. ممنون از اینکه به وبلاگ ما سر زدین. راستی comment یادتون نره.